ای ایران

دفتر عشق

ای وطن
ای مادر تاریخ ساز .................. ای مرا بر خاک تو روی نیاز


ای کویر تو بهشت جان من .................. عشق جاویدان من ایران من

ای ز تو هستی گرفته ریشه ام .................. نیست جز اندیشه ات اندیشه ام

آرش<br onload= کمانگیر" align="">
آرشی داری به تیر انداختن .................. دست بهرامی به شیر انداختن

کاوه آهنگری ضحاک کش .................. پتک دشمن افکنی ناپاک کش

رخشی و رستم بر او پا در رکاب .................. تا نبیند دشمنت هرگز به خواب

مرزداران دلیرت جان به کف .................. سرفرازان سپاهت صف به صف

خون به دل کردند دشت و نهر را .................. باز گرداندند خرمشهر را

ای وطن ای مادر ایران من .................. مادر اجداد و فرزندان من

خانه من بانه من توس من .................. هر وجب از خاک تو ناموس من

ای دریغ از تو که ویران بینمت .................. بیشه را خالی ز شیران بینمت

خاک تو گر نیست جان من مباد .................. زنده در این بوم و بر یک تن مباد

علیرضا
شجاعی پور


ای خطه ایران مهین، ای وطن من

ای خطه ایران مهین، ای وطن من

ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من

ای عاصمه دینی که شد آباد

آشفته کنارت چو دل پر حزن من

دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیست

ای باغ و گل و لاله و سرو و سمن من

بی خار مصیبت که خلد را بر پای

بی روی تو، ای تازه شکفته چمن من

ای بار خدار من گر بی تو زیم باز

افرشته من گردد چون اهرمن من

تا هست کنار تو پر از لشکر دشمن

هرگز نشود خالی از دل محن من

از رنج تو لاغر شده ام چونان کز من

تا بر نشود ناله نبینی بدن من

دردا و دریغا که چنان گشتی بی برگ

کاز بافته خویش نداری کفن من

بسیار سخن گفتم در تعزیت تو

آوخ که نکریاند کس را سخن من

و آنگاه نیوشند سخنهای مرا خلق

کاز خون من آغشته شود پیرهن من

و امروز همی گویم با محنت بسیار

دردا و دریغا وطن من وطن من

- ملک الشعرای بهار


با تو هستم ای وطن

 با تو هستم ای وطن
ای خورشید جاوید من
ای صدای گرم آبشاران
ای شب مهتاب کوهستان
تو چون بهاری، بهاری بی پاییز
زعطر خاک تو گشته ام لبریز
به سینه‌ی من کلام جاویدی
به چشم من تو چو نورخورشیدی

آه ای وطن نام تو همیشه بر لبم
با مهر تو ستاره بدرخشید بر شبم
به دشت تشنه شکوه بارانی
سرود پاکی شعر بهارانی
غروب ما را پیام خورشیدی

طلوع بودن، طلوع امیدی

تو، سرودِ فصلِ سبزِ ما

بر لبم جاری چنان دریا
تو چون بهاری، بهار بی‌پاییز
ز عطرِ خاکِ، تو گشته‌ام لبریز
به سینه‌ی من، کلام جاویدی،
به چشم من تو، چو نور خورشیدی
آه، ای وطن! نام تو، همیشه بر لبم
با مهر تو، ستاره درخشد، بر شبم
به دشت تشنه، شکوه بارانی
سرودِ پاکی، شعرِ بهارانی
غروبِ ما را پیامِ خورشیدی
طلوعِِ بودن، طلوعِِ امیدی

- جهانگیر سرتیب پور